عطر یار

سحر به بوی نسیمت به مژده جان سپرم اگر امان دهد امشب فراق تا سحرم

عطر یار

سحر به بوی نسیمت به مژده جان سپرم اگر امان دهد امشب فراق تا سحرم

بی حوصلگی کرد درین بزم کبابم

چون اشک نگون ساغر یک جرعه شرابم

پامال هوس های جهانم چه توان کرد

مخمل نی ام اما سر هر موست به خوابم

بنیاد من و آب و گل تشخیص ندارد

از دور نمایند مگر همچو سرابم

آن روز که چون شعله به خود چشم گشودم

بر چهره ز خاکستر خود بود گلابم

یار از نظرم رفته و من می روم از خویش

ای ناله شتابی که درنگست شتابم

از صفحه من غیر تحیر نتوان خواند

چون آینه شستند ندانم به چه آبم

انداز غبارم چو سحر بسکه بلند است

با همنفسان از لب بام است خطابم

چون ماه نوم بسکه برون دار تعین

شایسته بوس لب خویش است رکابم

ای چرخ ز سر تا قدمم رشته عجزیست

تا نگسلم از خود مده آن همه تابم

در جلوه گه او اثر من چه خیالست

گمگشته تر از سایه خورشید نقابم

تا دم زده ام ساز طرب ها همه خشکست

آب تنکی تاخته بر روی حبابم

واکردن چشم آنقدرم ده دله دارد

بی دل به همین صفر فزوده است حسابم

۹۲/۰۹/۰۴
سر گشته
-->