عطر یار

سحر به بوی نسیمت به مژده جان سپرم اگر امان دهد امشب فراق تا سحرم

عطر یار

سحر به بوی نسیمت به مژده جان سپرم اگر امان دهد امشب فراق تا سحرم

می نیست درین میکده بگذار بگریم

جمعه, ۸ آذر ۱۳۹۲، ۰۴:۰۰ ب.ظ

تا چند به هر مرده و بیمار بگریم

وقتست به خود گریم و بسیار بگریم

زین باغ گذشتند حریفان به تغافل

تا من به تماشای گل و خار بگریم

بر بی کسی ام رحم نکردند رفیقان

فریاد به پیش که من زار بگریم

دل آب نشد یک عرق از درد جدایی

یا رب من بی شرم چه مقدار بگریم

شمع ستم ایجاد نی ام این چه معاشست

کز خواب به داغ افتم و بیدار بگریم

ای غفلت بی درد چه هنگامه کوری ست

او در بر و من در غم دیدار بگریم

تدبیر گداز دل سنگین نتوان کرد

چون ابر چه مقدار به کهسار بگریم

چون شمع به چشمم نمی از شرم و وفا نیست

تا در غم وا کردن زنار بگریم

ای محمل فرصت دم آشوب وداعست

آهسته که سر در قدم یار بگریم

تا کی چو شرر سر به هوا اشک فشاندن

چون شیشه دمی چند نگونسار بگریم

بر خاک درش منفعلم بازگذارید

کز سعی چنین یک دو عرق وار بگریم

شاید قدحی پر کنم از اشک ندامت

می نیست درین میکده بگذار بگریم

ناسور جگر چند کشد رنج چکیدن

بر سنگ زنم شیشه و یک بار بگریم

هر چند ز غم چاره ندارم من بیدل

این چاره که فرمود که ناچار بگریم

۹۲/۰۹/۰۸
سر گشته
-->